|
|
|
نوشته شده در شنبه 13 آبان 1396
بازدید : 46
نویسنده : saberhp
|
|
**داستان كوتاه**
پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت: سردت نیست؟ گفت: عادت دارم گفت: میگویم برات لباس گرم بیاورند ... و فراموش کرد ...
صبح جنازه نگهبان را دیدند که روی دیوار نوشته بود: به سرما عادت داشتم اما وعده لباس گرمت مرا از پای درآورد ... !
مواظب وعده هایمان باشیم.
|
|
|